عاشقانه
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم ای كاش دوست داشتن را تجربه نمی كردم، تجربه ی تلخی بود... ديگر هيچ وقت نمی خواهم حضوری گرم، سرمای وجودم را محو كند ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقی دل نمی بندم و هيچ گاه به سلام مهربانی پاسخ نخواهم داد
بياراده متولد ميشويم. بياختيار زندگي ميكنيم. بدون اينكه بخواهيم ميميريم. داريم زندگي مي كنيم و نميتونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه ميرويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را.
و خودت را نيز براي پرستش

ولی باران نمی داند که من دنیایی از دردم
به ظاهر گرچه می خندم
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...
برگی از خاطرات ديوانه
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1387ساعت
توسط علی رضا امیری| |
نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1387ساعت
توسط علی رضا امیری| |
گاه ساکت باران به روی صورتم دردانه میلغزد
نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387ساعت
توسط علی رضا امیری| |





